تبليغاتX
آرامش در سکانس آخر

آرامش در سکانس آخر

حسین علیزاده
محمود عزیزم،مردن در بیست و سه سالگی ات....اصلا شوخی بامزه ای نبود...

چیزی شبیه ساعتت

که حالا کوکش کرده ای به وقتی دیگر

چند سطرم  را خیس نگه داشته ام

و قول داده ام به کاغذ ام ننویسم هیچ از مُردن

از چند سطر سفید

که حدس بزنی از پیراهنم،

خودت که می دانی ام دیگر

مجبورم نکن بنویسم از زمین

اینطور که دست تکان می دهی  از ابر

مجبورم نکن بریزم از باران

از آبان بنویسم و بغض کنم پشت پنجره ات...

 

فردا غروب که بیاید

دیگر هیچ  نخواهم نوشت از خورشید،

 

 کوه را کم آورده ام دیگر.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت18:13توسط حسين عليزاده |
کلاهم را برداشته ام
 

کُلاهم را برداشته ام اینجا

 که هیچ جُفتی

در حاشیه ی یک لیوان وجود ندارد،

و همینطور کَج ، راه اَم را گرفته ام

و همینطور...

(که معمولا از گوشه ی راست تابلو تجاوز میکنیم،

از گوشه ی سمت چپش نیز!)

من به نمیدانم های خود ایمان... (۱)

و در عین حال

 کلاهم را نیز برداشته ام در همین سطر

که شما با خیال راحت

دقیقه هایتان را سر بکشید و

 خودتان را کوک،

 که برای چند ثانیه دیگر

تنها به چند ثانیه دیگر فکر کنید،

 به طرح مسئله ی داوینچی

در مواجهه با چهره ی  خودش

در مواجهه با چهره ای دیگر،

که چطور یک پروانه،حالا

با اطمینانی راسخ

 بالش را روی زبانه ی آتش می گشاید؟!

 

( بگذارید خیالتان را راحت کنم

این آنفولانزا تا به اینجا که کشیده شده

از صفحات مجازی نمی گذرد لااقل)

 

من اما ایستاده ام که ثابت کنم

هر چقدر هم، این پَر

 دُمش را سفت چسبیده باشد

باز پیش زمینه ی کلاسیک

از پشت کلاهم میزند بیرون،

و کامات و ترکیبات لحنیک

همینطور آویزان از شاخه های انگور.

 

 وجود الزامی "ترس"

 در پس لرزه های  << کی یر کگارد >> (۲)

یعنی:

من به هیچ رفته ام و

به هیچ بازگشته ام. 

حالا،هر چقدر هم

به خاک نشسته بر قلم مو شک کنیم

و پیاده

نقش یک لبخند خیس خورده را ادامه دهیم.

مثل این نیست

در یکی از همین روزها که نشسته ایم در خود

و به فشنگ آخری فکر می کنیم که برایمان باقی مانده

ناگهان بفهمیم

مرده ایم در همان سطرهایی که گذشت؟!

عزیزم!

معاشقه ی ماه، با ما

معاشقه ی ما است ، با ماه

وقتی دستانت چشمک میزنند از دور

و تنها چند ساقه ی علفی خودشان را پخش میکنند

روی بازوی باز نور،

و دیگر مهم نیست شبیه خودش نباشد

مونالیزای آرام ،پشت لبخندی ملیح

وقتی فروردین در محاکات ِ درخت

تنها شکوفه ی نارنجی میدهد

                                 در پاییز.

 

 ۱ـ من به نمی دانم های خود ایمان دارم.((حسین پناهی))

۲ـ کی یرکگارد :فیلسوف دانمارکی

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت1:21توسط حسين عليزاده |
آفتاب عمود
 

که  درست در فکر یک قالب  بستنی یخی باشی و

آفتابی عمود در بیست و هشتم آبان !

همانطور دم کرده و عصبی

که بفهمی

 چند قدم از خودت عقب مانده ای

(از شانزدهم بهمن)

و کسی دارد کمی جلوتر...

 و ناگهان با انگشتی بریده

به خودت اشاره کنی

به آنجا؛

و  مخاطبت دیگر رفته باشد.

علی الخصوص وقتی امضا میکنی با صداقت بی مادر شده ات

و خودت را جا میگذاری پای شعر

و یک حلزون سمج روی شاخه ی شعرت

دارد تعادل دنیا را به هم می ریزد

 

علی الخصوص که این را هم بدانی !

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت16:14توسط حسين عليزاده |
نوستالوژیای این سفره قدیمی
 

 داشتم می گفتم

تا شما سفره را پهن کنید

این مرغ ها خودشان تخم گذاشته اند

روی شقیقه ی ماهی تابه

و طعم نعناع

از حافظه ی دوغ های آبعلی پریده است،

 و این جغول بغول هم

با رنگ جگری اش

دیگر نمی چسبد،به سنگک های تنوری.

...

تا شما در شکل دگمه های شلوارتان

خودتان را  مبعوث میکنید

و کمربندها را یک درجه شُل تر

برای چشیدن طعم پریده ی نعناع،

این دختر

در نجابت دامنش فرو رفته است

در باتلاق گل های ریز،

یک وجب پایین تر از

پرده های همین دو تار قدیمی..

هی ...

یادش بخیر بچگی

این دوتار قدیمی

و پسر دایی داوود

و قتی در صدای خودش شنا میکرد،

و شعبده بازی موسی

 در عصر های پنجشنبه

که هر چه را میخواست ناپدید میکرد

 و یک روز ناگهان خودش، خودش را ناپدید کرد

و دیگر پیدا نشد !

-یادتان هست؟-

پنجشنبه ها نزدیک غروب

چقدر گفتم:

از این دیگ های مسی دیگر بخاری بلند نمی شود،

و شما پشت دستتان را گاز گرفتید

و برق گرفتگی اتفاقی چند گنجشک روی تیربرق همسایه

که آش را با جایش گذاشتید

و برای چند دقیقه

پیاده تا مشهد رفتید و برگشتید،

و مهم

 زیارتی بود که با دو پای خودتان رفتید

با دو پای دیگر.

اما درحالی که اینجا ساعت، هفت را نشان میدهد

 شما تنها میتوانستید به پنج و بیست دقیقه فکر کنید

در شکل ساعت دیواری مادربزرگ.

که یکهو زمین چرخید

و من حالا

همین جا،چشم در چشم شما ایستاده ام

در یک بعد از ظهر پنجشنبه ی دیگر،

 و همگی دوباره دور هم نشسته ایم

و چند دقیقه است

آنقدر پرت شده اید

در نوستالوژیای این سفره قدیمی

که هر چقدر میگویم :

این قابلمه با کوله باری خاطره از گذشته

دستم را می سوزاند

 اصلا حواستان نیست .

 

_با شما هستم!_

 

پس چرا معطلید؟

سفره را پهن کنید!

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت15:44توسط حسين عليزاده |
بیگ بنگ
 

  از آن روز

   تنها به ضربه ی اولی که خورده بود فکر کرد

  و رسوخ چند کهکشان

  با چگالی تقریبی در قلبش،

  وقتی پسرخاله ام محمّد

  در فرضیه ای معروف

  جهان را

  به توپ گلف کوچولویی تشبیه کرد !

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت19:28توسط حسين عليزاده |
حق میدهم
 

   شبیه همین  راه که صاف بود و

    ما زدیم به جدول .

   شما هم تجربه اش کرده اید حتما

   که حالا

   چند ایستگاه  آنطرف تر

   وقتی قناری میخواند

   دست بر دهان گرفته اید

 

   و اینگونه است قرن ها خواندن از دور

   که تنها چند تکه ابر خودشان را خوردند

    و دریا همان که بود

   در  سراشیبی ریختن

   در سربالایی.

   همچنان که در این سطر

   همچنان را باز گذاشته ام

   برای پرواز

   همچنان که در این پنجره

   پرواز را باز گذاشته ام برای بعد

   برای گذشته

   برای اینکه ...

   اصلا حق می دهم به شما

   فرض کنید

   این شعر را هم آب برده است

   در سراشیبی موج و طوفان

   در سربالایی اش همچنان

   وقتی که این سوزن بارها فرو رفته در پای من

   و پای شما درد گرفته است .

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت0:46توسط حسين عليزاده |
امضای شیشه ای
  

   همچنان معطّل ادبیاتم و چند کلمه به زبان خودم

   زنبوری بالهایش را بکند

   گُلی با پنج گلبرگ نیمه باز

   بیشتر را تجربه کند

   رُز را تجربه کند.

    معطّل چند بودا با دهان باز

    که اشک بریزند

   روی امضای شیشه ای حافظ

   و فلسفه و پروانه ای خشک شده

   لابه لای فال بی نهایت کتاب

 

   و هنوز مانده ام

    چطور ادامه این شعر را برایتان بنویسم و

    پاییز را نیاورده باشم بر کلماتش...

    که مگر میشود

   روی سینه ی این درخت

   زخمیِ کاردِ مرگ نباشم و

   معطّل سطر ساده ای به زبان لاتین:

    “Goodbye my lover”

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت4:37توسط حسين عليزاده |
عنوان ندارد !
 

 

   ابدیّت، در ساعت های شماست

   گاهی که خوابیده

    بر روی مُچ های گرمتان

 

   و مرگ

   حوصله ایست سر رفته

   روی نبض های آهسته ی شما

   هنگامی که خوابیده اید.

   .

   بیایید  حوصله مان که سررفت

   کمی آهسته

   مُچ هایمان را قدم بزنیم؛

   تیک  تاک

       تـــــــیک تــــــــا کـــــــ ..

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت4:15توسط حسين عليزاده |
پشت صحنه
 

   و چنار ها

    همچنان یک لِنگ در هوا ایستاده بودند

   تا که آمدی و

   انگشتت را فرو کردی در ماه

   و گفتی:

   "زمین شروع به چرخیدن کرده است!"

   و حادثه از آن جا شروع شده بود

   که یک پروانه ی احمق

   اشتباهی آمده بود در خواب تو

   که پل ها شکسته بودند و

   شب دستانش را کرده در جیبش

    از این طرف آسمان تا آنطرف آسمان صبح میشد.

   عجیب دنیا شروع شده بود

   که حتی خروسی نخواند آن روز؛

   و عجیب دختران، خواب بودند

   و عشق، خواب بود

   و ناگهان، خواب بود

   که تصمیم گرفتیم

   در هجده سالگیمان در دانشگاه شرکت کنیم!!!!

 

   و ما که از هجده سالگی راه افتاده بودیم

   بالاخره توانستیم

   بیست سالگیمان را به این سطر برسانیم

 

   و دیگر حتی کلمه ای به آن نیفزودیم.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت16:58توسط حسين عليزاده |
آن ها
 

     اما تازه فهمیده ام آن ها را

      که سواری هم ندهند به کسی

     لا اقل چند لاستیکشان همیشه پنچر است و

     پشت شیشه های برقی خودشان را حبس می کنند

      و حیفِ کشک

     که ریخته ایم توی این آش و هی هم می زنیم.

 

      مادر بزرگ ها بهتر می فهمند چه می گویم

     که قبلا بوی ادکلن فرانسوی به دماغشان خورده

     بوی طویله ها،علف زار ها ...

     و این عشق ایرانی است  با کلاه شاپو

     که آن طوطی آخر داستان

     یک پا داش آکل شود برای خودش

      و نوش دارو پس از مرگ ،حالا

      اس ام اس هایی نیامده باشد در پس از مرگ .

     و این گونه که شما با مرگ دست می دهید

     حق دارد این کلید

      به این در که نمی خورد هیچ

     به در دیگری هم نخورد، که حیف !

     حیف این تنگ که خالی است و

     بوی ماهی می دهد هنوز...

     و این بازیگر بدبخت هم

     با طنابی بر گردن تاپایان نقش خودش را بازی کند

     اما یک نفر نفهمد حتا

     برای مردن در آن فیلم

     هزار بار مرده

     _اما زنده است هنوز!_

     و پشتشان اگر گرم بود

     و پشتم اگر گرم بود،

     همین صندلی هم به آن ها تکیه میداد و

     مجبور نبودم این طور برگردم به:

   (طهران سال ...)

 

     من اما حیف آن موقع نبوده ام که برایتان بنویسم از آن روزها

 

     مادر بزرگ ها یادشان هست

        از آن ها بپرسید !

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت14:32توسط حسين عليزاده |